« تياتر اجباري »
يك فارس سطحي و عوامانه !!
نقدي بر نمايش « تياتر اجباري»
صمد چيني عرضهان عضوکانون ملی منتقدان تئاتر (۱۳۸۳)
«تیاتر اجباری» در پس ظاهر کهن نمای خود، به گونهای ناخودآگاه، برخی از جریانهای تئاتری روزگار ما را به سخره گرفته است؛ از این منظر، «تیاتر اجباری» را میتوان نقدی بر بخشی از تئاتر امروز تلقی کرد. «تیاتر اجباری» در کلیت خود، استعارهای از وضعیت هنرمند و تئاتر و رابطهی این دو با عوامل قدرت است. این «نمایش» (و نه تئاتر)، هم در حوزهی ساختار و ریختار ظاهری و هم در حوزهی زبان و کاربرد مجاز زبانی، با توسل به برخی کلیشههای فرهنگی و ارجاع به تاریخی مبهم، قصد دارد از طریق وارونه نمایی حقایق گذشته و شبیه - نمایی دو وضعیت تاریخی، حضور خود را بر صحنهی تئاتر حرفهای کشور توجیه کند.
«تیاتر اجباری» در یک تحلیل روانکاوانه، یا در مرور روانشناسانهی مجموعه دلایل و روشهای شکلگیری فرم ومحتوای متن و اجرا، یک تئاتر افشاگر یا یک «سایکودرام» بسیار گویاست! «تیاتر اجباری» در دوسطح شکل و محتوا، گویای گفت و گوی درونی و ناخودآگاه خالق اثر با خویشتن است؛ نمایشی که با وارونه - نمایی گذشته، در یک تعبیر ساختار شکن، عملن خود را بر صحنهی تئاتر حرفهای کشور، به هزل و هجو نشسته است. «تیاتر اجباری»، معلق میان طنز سیاسی و کمدی اریستوفانی آغاز میشود و به سرعت به سمت یک کمدی عامیانه، یک فارس سطحی و عوامانه پیش میرود. این نمایش، نوعی خیمهشببازی روشنفکرمآبانه است که درآن، نه تنها گذشتهی تئاتر و جریان روشنفکری و تجدد خواهی مشوق آن در ایران، مورد هزل و هجو واقع میشود بلکه، سیر تحول تاریخی تئاتر(درگذشته) و نحوهی تعامل آن با قدرت نیز واژگونه جلوه میکند. «تیاتر اجباری» محصول نگاهی یکسونگر و سطحی بر حقایق تاریخ تئاتر ماست.
در «تیاتر اجباری» که هجویهای است بر روند پیدایی و شکل گیری تئاتر در ایران، بر پردهی نمایش قفل زده میشود تا تیاتر دیگری مورد هجو و نقد واقع شود: تیاتر جاعلان و عوامفریبان که ضعف و ناتوانی خود را به همهی تاریخ فرافکنی میکنند! «تیاتر اجباری»، روایتگر چگونگی پیدایش تئاتر در ایران عصر قاجار است. روندی که به زعم نویسنده- کارگردان(حسین کیانی)، معرف نوعی خیمه شب بازی منورالفکرانه بوده است که در یکسوی آن عوامل قدرت و استبداد و در سوی دیگرش منورالفکران فرصت طلب ایستاده اند؛ جماعتی بی درد و بی ریشه که از تئاتر وسیله ای برای تحقق امیال حقیر و خودخواهانهی خویش ساختهاند؛ رمانتیکهایی زودباور، خود فروخنه، اسیر غرایز و چندان سادهلوح که تفاوت دوغ و دوشاب(آب و عرق مُسیو) را تشخیص نمیدهند و دانسته و نادانسته، مضحکهی دست مُسیوها(بخوان خارجیان) میشوند؛ هنر در دستان ناآزمودهی این جماعت به ابزاری برای تحمیق تودهها و تحکیم سلطهی زورمداران بدل میشود؛ چنان تیاتری البته که باید تعطیل شود و بر پردههایش قفل ممنوعیت بخورد تا داغ دروغ و خودپرستی و عافیت طلبی از پیشانی این هنر اصیل، این معیار عدالت و آزادهگی زدوده شود. اما پارادوکس جاری در این روایت دروغین و استعاری، ما را به معنای دیگری ارجاع میدهد، معنایی که در تقابل جدی با نیت خالق اثر ظاهر میشود: با نفی گذشته نمیتوان از انجام وظیفهی در زمان حاضر شانه خالی کرد و از گذر حادثه بی گزند گذشت!
«تیاتر اجباری» هم در حوزهی شکل و هم در ساختار، وامدار نمایش خیمه شب بازی است و شخصیت(تیپ)های کلیشهای خود را از این نمایش وام گرفته است: حاجی، زن حاجی، خارجی(ارمنی)، دختر حاجی و... تیپهای آشنای خیمهشب بازی و نمایش روحوضی هستند.
نحوهی ارتباط میان پارههای گسستهی حوداث نمایش نیز مبتنی برساختار نمایش خیمه شب بازی و روحوضی است که در اکسیون یا عمل صحنهای پایبند هیچگونه محدودیت زمانی ، مکانی و حتی روایتی نیستند. «تیاتر اجباری» در دو اپیزود زنده و عروسکی، روایتگر چگونگی دگردیسی تئاتر آزاد رمانتیک به ابزار سلطهی قدرت است، تئاتری که درآن، خالق و اثر و مخاطب، همچون عروسکهای خیمه شب بازی، توسط قدرت هدایت میشوند!
در حوزهی زبان نیز «تیاتر اجباری»، در تبعیت از نوع کمدی سبک مورد نظرش که مقصود و نیتی جز خنداندن مخاطب به هر نرخی، حتی به ارزش جعل تاریخ ندارد، زبان آشفته و درهم ریختهای ارائه میکند؛ نمایش با الگوهای زبانی کلیشه شدهی قجر- نما آغاز میکند و با زبان کوچه و بازار و لمپنیسم آشکار زبانی پیش میرود و درست درهمین کاربرد زبان و تاکیدات رفتاری منطبق با آن است که به سطح قابل قبولی از ارتباط با مخاطب خود دست مییابد؛ ارتباطی از آن دست که خاص کمدی های عوام پسند است.
از حسین کیانی، پیش از این، آثار قابل تامل چندی برصحنهی تئاتر شهر شاهد بودهام که از همه نظر استحقاق حضور خود را برصحنههای این مجموعهی حرفهای- تخصصی تئاتر کشور به اثبات رساندهاند. اما این اثر- «تیاتر اجباری»- به راستی درخور صحنههای تئاترشهر ما نبود و نبایستی مخاطبان «گلریز» را از وجود خود محروم میکرد.
«تیاتر اجباری» در همان شکل و شمایل و دغدغههای تولیدی ظاهر میشود که پیش از این با عنوان تئاتر «آتراکسیون» میشناختهایم؛ همان تئاتری که با بسته شدن سالنهای تئاتر منورالفکری سالهای پس از جنبش مشروطه که تا خاتمه دههی ۲۰ با قدرت و شکوه خیرهکننده به حیات خود ادامه میداد، صحنههای تئاتر کشور را از آن خود ساخته بود.
این روزها هیستری رقص و موسیقی، بذلهگوییهای سطحی و.... بر صحنههای تئاتر ما سایه افکنده است و «تیاتر اجباری» نمونهی قابل توجهای از این جریان نوظهور را عرضه میکند.
حسین کیانی، هنرمندی خلاق، آشنا به رموز نمایش ایرانی و توانا در کاربرد شیوههای کهن در بیان مضامین تازه است. به او و گروه با استعداد بازیگرانش که تا کنون در هر دو ژانر کمدی و درام تاریخی- تراژیک از خود توانایی نشان داده اند، خسته نباشید می گوییم و تماشای آثار فرهنگی و خلاقانهی آنها را در آینده به انتظار مینشینیم.
سخن آخر:
آنچه «تیاتر اجباری» را علیرغم ویژهگیهای ساختاری، محوری و تماتیک آن، از یک اثر ستایشانگیز به سرحد یک نمایش بازاری و مصرفی نزول می دهد، تسلیمشدگی نویسنده و کارگردان به پیشگاه سلیقهی مخاطب و فروافت ظرفیت های بالقوهی اثر تا سطح پذیرش و التذاذ عامه است. «تیاتر اجباری» در صورت وفاداریاش به ژانر طنز، که برطبق دادههای اولیهی اثر، نقطه ی شروع کار و آغازگاه ایدهی اولیهی آن بوده است و در صورت وفاداری به حقایق تاریخی، می توانست یک اثر نمایشی به یادماندنی و قابل بحث باشد که متاسفانه چنین نشد.
برچسب:
نویسنده: باربد عباسی